قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

36

تاريخ نگارستان ( فارسى )

از بار سر سبك گردانى و در زندان هركه از آل ابى طالب يا بى بمعمورهء عدم فرستى و با فوجى از سپاه كينه‌خواه بكوفه روى و اولاد عباس را بيرون آورده آتش در آنجا زنى من از شنيدن اين كلمات بلرزه درآمده گفتم مرا قدرت بر اقدام اينها نيست گفت اگر تهاون‌ورزى بفرمايم تا سرت را بردارند پس مرا توقيف فرموده بحرم درآمد و چون اثر كراهيت در من مشاهده كرده رفت كه ديگريرا بر اين امر مأمور ساخته به قتلم رساند با خود نذر كردم كه اگر از اين ورطه خلاص شوم سفر اختيار كرده به جائى روم كه كسى مرا نشناسد ناگاه خادمى آمده گفت هادى ترا طلب مىكند من كلمهء شهادت بر زبان رانده روان شدم تا به جائى كه آواز زنان به گوش ميرسيد توقف كرده با خود گفتم كه تا آواز او را نشنوم پيشتر نروم ناگاه آواز زنى شنيدم كه گفت يا هرثمه منم خيزران بيا ببين كه مرا چه افتاده است من در خانه درآمده خيزران در پس پرده گفت هادى بمرد بيا و حال او بنگر من از زير پرده رويش را ديدم مرده بود سنائى : با همه خلق جهان گرچه از آن * بيشتر گمره و كمتر برهند تو چنان زى كه بميرى برهى * نه چنان چون تو بميرى برهند خيزران گفت هادى چون به خانه آمد من مقنعه از سر بازكردم و خون هارون را درخواست نمودم او سخن مرا رد نموده بيكبار سرفهء برو عارض شد آب آشاميد فايده نداد و دردم بمرد و بروايت بعضى ، خيزران بنابر فرط محبت رشيد او را زهر داد . مصراع : و اى فرزندى كز اين سان خصم باشد مادرش . كاتبى : اى برادر مادر دهر ار خورد خونت مرنج * چون ترا خون برادر همچو شير مادر است اكنون يحيى را خبر كن تا بيعت رشيد را باتمام رساند پس من بسرعت تمام به زندان نزد يحيى رفتم و حادثه را بيان كردم و او از آنجا روانه منزل هارون شد وى در بالاخانه بقرائت مشغول بود بدانجا بخلافت بر او سلام دادم و او استبعاد نموده حقيقت را به دو گفتم مقارن حال خبر تولد مأمون به دو رسانيدند عرب آن شب را ليلة الهاشمية نام كرده گفتند هاشمى مرد و هاشمى بجايش نشست و هاشمى بوجود آمد . حكمت : دنيا چون صفحه تصويريست كه تا بعضى را حك نكنند تحرير برخى متصور نباشد . يكى چون رود ديگر آيد بجاى سعدى : چه خوش گفت شوريدهء در عجم * بكسرى كه اى وارث ملك جم اگر ملك بر جم بماندى و بخت * ترا كى ميسر شدى تاج و تخت و آن واقعه در شب جمعهء شانزدهم ربيع الاول سنهء 107 سبع و مأة سانح گرديد . [ 46 - ذكاوت خليل بن احمد نحوى . ] 46 من البدايع در همين سال خليل بن احمد ازدى نحوى كه علم عروض از مخترعات ذهن وقاد اوست بعالم جاودانى شتافت وى در حدس